تبلیغات
ریاضی برای همه - قسمتی ار وصیت نامه ادوارد ادیش
 
ریاضی برای همه
این اعداد هستند كه حكومت میكنند افلاطون
درباره وبلاگ


به نام او

سلام خوبیدمن علی كاظمی دانش اموز ریاضی این وبلاگ رو 10|8|89 تاسیس كردم تا باهم كلاسی هام ارتباطی داشته باشم فقط ریاضی

مدیر وبلاگ : علی
نویسندگان
نظرسنجی
شما در چه مقطه ای مشغول تحصیل هستید؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :





Powered by WebGozar




قسمتی ار وصیت نامه ادوارد ادیش :

من ادوارد ادیش هستم که برای شما می نویسم ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی با سرمایه ای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم در شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می شوم ! دارای شم اقتصادی بسیار بالا که گویا همواره به وجودم وحی می شود چه چیز را معامله کنم تا بیشترین سود از آن من شود ، البته تنها شانس و هوش نبود من تحصیلات دانشگاهی بالایی هم داشتم که شک ندارم سهم موثری در موفقیتهای من داشت

==========

یادم هست وقتی بیست ساله بودم خیال می کردم اگر روزی به یک چهلم سرمایه فعلیم برسم خوشبخترین و موفقترین مرد دنیا خواهم بود و عجیب است که حالا با داشتن سرمایه ای چهل برابر بیشتر از آنچه فکر می کردم باز از این حس زندگی بخش در وجودم خبری نیست

من در سن 22 سالگی برای اولین بار عاشق شدم . راستش آنوقتها من تنها یک دانشجوی ساده بودم که شغلی و در نتیجه حقوقی هم نداشتم . بعضی وقتها با تمام وجود هوس می کردم برای دختر موردعلاقه ام هدیه ای ارزشمند بگیرم تا عشقم را باور کند و کاش آن روزها کسی بود به من می گفت که راه ابراز عشق خرید کردن نیست که اگر بود محل ابراز عشق دلباخته ترین عاشق ها ، فروشگاهها می شد

 ===========

کسی چیزی نگفت و من چون هرگز نتوانستم هدیه ای ارزشمند بگیرم هرگز هم نتوانستم علاقه ام را به آن دختر ابراز کنم و او هم برای همیشه ترکم کرد . روز رفتنش قسم خوردم دیگر تا روزی که ثروتی به دست نیاوردم هرگز به دنبال عشقی هم نباشم و بلند هم بر سر قلبم فریاد کشیدم : هیس ، از امروز دگر ساکت باش و عجیب که قلبم تا همین امروز هم ساکت مانده است

 ...

و زندگی جدید من آغاز شد …
 
===========

من با تمام جدیت شروع به اندوختن سرمایه کردم ، باید به خودم و تمام آدمها ثابت می کردم کسی هستم . شاید برای اثبات کسی بودن راههای دیگری هم بود که نمی دانم چرا آنوقتها به ذهن من نرسید ...
 
دیگر حساب روزها و شبها از دستم رفته بود . روزها می گذشت ، جوانیم دور میشد و به جایش ثروت قدم به قدم به من نزدیکتر می شد ، راستش من تنها در پی ثروت نبودم ، دلم می خواست از ورای ثروت به آغوش شهرت هم دست یابم و اینگونه شد ، آنچنان اسم و رسمی پیدا کرده بودم که تمام آدمهای دوروبرم را وادار به احترام می کرد و من چه خوش خیال بودم ، خیال می کردم آنها دارند به من احترام می گذارند اما دریغ که احترام آنها به چیز دیگری بود .

==========

آن روزها آنقدر سرم شلوغ بود که اصلا وقت نمی کردم در گوشه ای از زنده ماندنم کمی زندگی هم بکنم!

به هر جا می رسیدم باز راضی نمی شدم بیشتر می خواستم ، به هر پله که می رسیدم پله بالاتری هم بود و من بالاترش را می خواستم و اصلا فراموش کرده بودم اینجا که ایستادم همان بهشت آرزوهای دیروزم بود کمی در این بهشت بمانم ، لذتش را ببرم و بعد پله بعدی ، من فقظ شتاب رفتن داشتم حالا قرار بود کی و کجا به چه چیز برسم این را خودم هم نمی دانستم

 =========

اوایل خیلی هم تنها نبودم ، آدمها ی زیادی بودند که دلشان می خواست به من نزدیکتر باشند ، خیلی هاشان برای آنچه که داشتم و یکی دو تا هم تنها برای خودم و افسوس و هزاران افسوس که من آن روزها آنقدر وقت نداشتم که این یکی دو نفر را از انبوه آدمهایی که احاطه ام کرده بودند پیدایشان کنم ، من هرگز پیدایشان نکردم و آنها هم برای همیشه گم شدند و درست ازروز گم شدن آنها تنهایی با تمام تلخیش بر سویم هجوم آورد .

 من روز به روز میان انبوه آدمها تنها و تنها تر میشدم و خنده دار و شاید گریه دارش اینجاست هیچ کس از تنهایی من خبر نداشت و شاید خیلیها هم زیر لب زمزمه می کردند : خدای من ، این دگر چه مرد خوشبختیست !

 و کاش اینطور بود

  ==========

وباز روزها گذشت ، آسایش دوش به دوش زندگیم راه می رفت و هرگز نفهمیدم آرامش این وسط کجا مانده بود ؟

ایام جوانی خیال می کردم ثروت غول چراغ جادوست که اگر بیاید تمام آرزوها را براورده می کند و من با هزاران جان کندن به دست آوردمش.... اما نمی دانم چرا آرزوها ی مرا براورده نکرد

============

کاش در تمام این سالها تنها چند روز، تنها چند صبح بهاری پابرهنه روی شنها ی ساحل راه می رفتم تا غلغلک نرم آن شنهای خیس روحم را دعوت به آرامش می کرد

=============
کاش وقتهایی که برف می آمد من هم گوله ای از برف می ساختم و یواشکی کسی را نشانه می گرفتم و بعد از ترس پیدا کردنم تمام راه را بر روی برفها می دویدم

========
  کاش بعضی وقتها بی چتر زیر باران راه می رفتم ، سوت می زدم ، شعر می خواندم

========

کاش با احساساتم راحتر از اینها بودم ، وقتهایی که بغضم می گرفت یک دل سیر گریه می کردم و وقت شادیم قهقهه خنده هایم دنیا را می گرفت ...

کاش من هم می توانستم عشقم را در نگاهم بگنجانم و به زبان چشمهایم عشق را می گفتم

========

کاش چند روزی از عمرم را هم برای دل آدمها زندگی می کردم ، بیشتر گوش می کردم ، بهتر نگاهشان می کردم

شاید باورتان نشود ، من هنوز هم نمی دانم چگونه می شود ابراز عشق کرد ، حتی نمی دانم عشق چیست ، چه حسییست تنها می دانم عشق نعمت باشکوهی بود که اگر درون قلبم بود من بهتر از اینها زندگی می کردم ، بهتر از اینها می مردم

========
من تنها می دانم عشق حس عجیبیست که آدمها را بزرگتر می کند . درست است که می گویند با عشق قلب سریعتر می زند ، رنگ آدم بی هوا می پرد ، حس از دست و پای آدم می رود اما همانها می گویند عشق اعجاز زندگیست ، کاش من هم از این معجزه چیزی می فهمیدم

========
کاش همین حالا یکی بیاید تمام ثروت مرا بردارد و به جایش آرام حتی شده به دروغ ! درون گوشم زمزمه کند دوستم دارد ،

 کاش یکی بیاید و در این تنهایی پر از مرگ مرا از تنهایی و تنهایی را از من نجات دهد ، بیاید و به من بگوید که روزی مرا دوست داشته است ، بگوید بعد از مرگ همواره به خاطرش خواهم ماند ، بگوید وقتی تو نباشی چیزی از این زندگی ، چیزی از این دنیا ، از این روزها کم می شود

====

راستی من کجای دنیا بودم ؟

آهای آدمها ، کسی مرا یادش هست ؟؟؟

اگر هست تو را به خدا یکی بیاید و در این دقایق پر از تنهایی به من بگوید که مرا دوست داشته است ...
=========================

پیش از آنكه واپسین نفس را برآرم
پیش از آنكه پرده فروافتد
پیش از پژمردن آخرین گل
برآنم كه زندگی كنم
عشق بورزم
برآنم كه باشم، در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از كینه
نزد كسانی كه نیازمند من‌اند
كسانی كه ستایش انگیزند
تا دریابم، شگفتی كنم
بازشناسم، كه‌ام؟
كه می‌توانم باشم؟
كه می‌خواهم باشم؟
تا روزها بی‌ثمر نماند
ساعت‌ها جان یابد
لحظه‌ها گرانبار شود
هنگامی كه می‌خندم
هنگامی كه می‌گریم
هنگامی كه لب فرو می‌بندم.
***
در سفرم به سوی تو
به سوی خودم
كه راهی است ناشناخته،
پُرخار ، ناهموار
راهی كه باری در آن گام می‌گذارم
كه قدم نهاده‌ام و سر بازگشت ندارم

***
بی‌آنكه دیده باشم شكوفایی گل‌ها را
بی‌آنكه شنیده باشم خروش رودها را
بی‌آنكه به شگفت در‌آیم از زیبایی حیات

اكنون می‌توانم به راه افتم
اكنون می‌توانم بگویم كه زندگی كرده‌ام





نوع مطلب :
برچسب ها : ادوارد ادیش، زندگی نامه، وصیت نامه، ادوارد،
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 25 اسفند 1389
علی
سه شنبه 7 شهریور 1396 11:29 ب.ظ
Hi, after reading this amazing post i am as well delighted to share my
know-how here with friends.
شنبه 4 شهریور 1396 07:16 ب.ظ
Hello! I've been reading your blog for some time now and finally got the bravery to go ahead and give you a shout out from Dallas Texas!
Just wanted to say keep up the good work!
دوشنبه 16 مرداد 1396 03:16 ب.ظ
Hi there, all the time i used to check blog posts here in the early hours in the
morning, for the reason that i like to gain knowledge
of more and more.
دوشنبه 16 مرداد 1396 04:58 ق.ظ
For newest news you have to visit web and on the web I found this
web page as a most excellent web page for most recent updates.
پنجشنبه 29 تیر 1396 06:07 ب.ظ
Hello there, just became alert to your blog through Google, and found that it is truly informative.
I'm gonna watch out for brussels. I will appreciate if you continue this in future.

Lots of people will be benefited from your writing.
Cheers!
پنجشنبه 29 تیر 1396 01:56 ق.ظ
Hey, I think your website might be having browser compatibility issues.
When I look at your website in Chrome, it
looks fine but when opening in Internet Explorer,
it has some overlapping. I just wanted to give you a quick heads up!
Other then that, amazing blog!
چهارشنبه 28 تیر 1396 07:30 ب.ظ
If you wish for to obtain a good deal from this article then you have to apply such techniques
to your won web site.
چهارشنبه 28 تیر 1396 11:50 ق.ظ
Everything published was very reasonable. However, think about this,
suppose you were to write a awesome post title? I ain't
saying your information isn't solid, but what if you added
something to maybe get a person's attention? I mean ریاضی برای همه
- قسمتی ار وصیت نامه ادوارد ادیش is a little boring.

You ought to look at Yahoo's front page and watch how they create article headlines
to grab people to open the links. You might add a video or a
related pic or two to get readers excited about what you've got to say.
In my opinion, it could bring your website a little livelier.
چهارشنبه 28 تیر 1396 09:25 ق.ظ
hello!,I like your writing so a lot! proportion we be in contact more approximately your post on AOL?

I need an expert on this house to solve my problem.
Maybe that's you! Having a look ahead to see you.
سه شنبه 27 تیر 1396 04:19 ب.ظ
Write more, thats all I have to say. Literally, it seems as though you relied on the video to make your point.
You clearly know what youre talking about, why throw
away your intelligence on just posting videos to your blog when you could
be giving us something enlightening to read?
سه شنبه 22 فروردین 1396 08:36 ق.ظ
Today, I went to the beachfront with my kids. I
found a sea shell and gave it to my 4 year old daughter and said "You can hear the ocean if you put this to your ear." She put the shell to her ear and screamed.
There was a hermit crab inside and it pinched her ear. She
never wants to go back! LoL I know this is completely off topic but I had to tell someone!
سه شنبه 15 فروردین 1396 04:38 ب.ظ
My brother suggested I would possibly like this website.
He was once totally right. This submit truly made my day.
You cann't consider simply how much time I had spent for this information! Thank you!
دوشنبه 21 مرداد 1392 06:28 ب.ظ

ممنون
دوشنبه 21 مرداد 1392 06:28 ب.ظ

ممنون
شنبه 26 فروردین 1391 10:10 ب.ظ
سسلام وبلاگ جالبی داری ممنون اگه میشه به وبلاگ من بیاید ونظر بدیدwww.riazi-jabr.blogfa.com
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر